سفره به قاره هشتم- قسمت دوم

سفره به قاره هشتم- قسمت دوم

ماداگاسکار واقعاٌ جایی متفاوت است اما حیف که فقر و سوء مدیریت این همه زیبایی و تمایز را تحت الشعاع قرار داده است. این کشور می تواند یک بهشت برای گردشگران باشد. طبیعت فوق العاده و تنوع زیستی این جزیره ثروتی است که به تدریج دارد از بین می رود...  

قسمت دوم:

 صبح روز ششم سفر طی هماهنگی که از طریق زیست شناس مستقر در هتل که آدم جالبی هم بود و ایتالیایی بود که بیش از 80 کشور را دیده و در آنها کار کرده بود، راننده و یک راهنمای محلی با تجربه را برای سه روز گرفتم تا به سمت شمال ماداگاسکار برویم و از چند تا از پارکهای ملی زیبا و جاذبه های گردشگری آنجا بازدید کنیم. مسیر ما از جزیره نوسی به، به سمت شهر دیگری به نام  Antsiranana بود. این شهر مرکز شمالی ترین استان ماداگاسکار به نام استان دیانا DIANA است و تا سال 1975 نام این شهر Diego Suarez بوده است که نام کاشف پرتغالی است که در سال 1543 به این منطقه قدم گذاشته بود. برای رسیدن از هتلمان در نوسی به، به آنتسیرانانا مسیری حدود 120 کیلومتر راه داشتیم. ابتدا سوار قایقی شدیم و از جزیره نوسی به پس از حدود 1 ساعت به جزیره اصلی ماداگاسکار رسیدیم. در آنجا راننده و راهنمای ما به نام فرانسوا منتظر ما بودند. چمدانها را داخل ماشین گذاشتیم و به راه افتادیم. فرانسوا یک راهنمای قدیمی و باسابقه بود که حدود 60 سال سن داشت. او به ما گفت که حدود 40 کیلومتر از جاده نسبتاٌ خوب است اما 80 کیلومتر بعدی پرچاله چوله است. برنامه ما این بود که در راه حدود 65 کیلومتر جلوتر ابتدا به دیدن پارک ملی Ankarana برویم. پارک ملی آنکارانا محل دیدن یکی از عجایب زمین شناسی ماداگاسکار به نام Tsingy است. حدود 2 ساعت بعد در آنجا بودیم.



وقتی بخش اول جاده را که نسبتاٌ خوب بود رد کردیم جاده بسیار پر دست انداز و پر چاله چوله شد به نحویکه ماشین بیشتر از 20-15 کیلومتر در ساعت نمی توانست حرکت کند. فقر و کمبود درامد دولت از یکسو و بارانهای فصلی استوایی از سوی دیگر، موجب شده جاده های ماداگاسکار بسیار بی کیفیت باشند و به غیر از چند جاده اصلی منتهی به آنتاناناریوو و همچنین جاده های مناطق پرتردد توریستی مانند نوسی به، بقیه جاده ها بسیار نامرتب و با تأخیر ترمیم شوند و چاله های متعدد و عمیقی در آنها بوجود آید. وقتی به آنکارانا رسیدیم ساعت حدود 1 بعداز ظهر بود. پس از صرف ناهار در رستوران هتل جنگلی مجاور پارک وارد پارک شدیم. من و فرانسوا حدود یک ساعت در پارک پیاده روی کردیم و با گذر از مسیری پر پیچ و خم در میان درختهای سر به فلک کشیده به محدوده سینگی ها Tsingy رسیدیم.



سینگیها صخره هایی مخروطی شکل و نوک تیز هستند که از حدود 150 میلیون سال پیش بر اثر بارشهای شدید و مداوم بر روی سنگهای آهکی این منطقه به وجود آمده اند. سینگی در زبان مالاگاسی به معنی "راه رفتن بر نوک پنجه" است. دلیل این نامگذاری تیزی و ناهمواری این صخره هاست که راه رفتن بر روی آن را مشکل می کرد. منطقه وسیعی از سینگی ها در انتهای پارک آنکارانا زیر پای ما قرار داشت.

فرانسوا می گفت زمانی گروهی از مردم یک قبیله مهاجر برای در امان ماندن از دست قبیله مستقر در این محل، سالها در بین این سینگی ها مخفی شده بودند و زندگی مخفیانه داشتند. تصور این همه سختی و زندگی در اختفا برایم عجیب بود. هوا گرم و مرطوب بود. شانس آوردیم که آفتاب کمی پشت ابرها پنهان شده بود و باران هوا را لطیف کرده بود.

در مسیر تعدادی لمور شب رو هم که در شکاف درون یک درخت پنهان شده بودند را مشاهده کردیم. به سرعت به سمت ماشین برگشتیم زیرا حدود 55 کیلومتر جاده پر دست انداز در پیش رو داشتیم. حدود ساعت 5 بعد از ظهر به سمت شهر آنتسیرانانا به راه افتادیم. باران تمام شده بود و در نور کمرنگ عصر رنگین کمان فوق العاده ای در آسمان درست شده بود. هوا کمی خنک تر شده بود و کمک می کرد که ابتدای مسیر آنهمه دست اندازهایی که مدام ما را در ماشین به بالا و پایین پرتاب می کرد تحمل کنیم. مسیر 55 کیلومتری را حدود 4 ساعت طول کشید تا به پایان ببریم و خسته و کوفته از راه به هتلمان رسیدیم.
 

روز بعد برنامه ما بازدید از پارک ملی  Montagne d’ambreیا کوه کهربا بود. این پارک ملی یک جنگل بارانی بود. فرانسوا برای ما توضیح داد که در ماداگاسکار دو نوع جنگل وجود دارد جنگل خشک و جنگل بارانی. جنگل خشک جنگلی است که در آن سالانه 9-8 ماه بارش وجود دارد و جنگل بارانی جنگلی که 12 ماه سال بارش دارد. هنگامی که وارد پارک شدیم هوا نسبتاٌ خوب بود.

اما پس از اینکه به محل پیاده روی جنگلی رسیدیم و 20 دقیقه ای به پیاده روی پرداختیم باران شروع شد. خوشبختانه فرانسوا برای ما بارانی های نایلونی به همراه آورده بود و ما با پوشیدن آن به پیاده رویمان در جنگل ادامه دادیم. فرانسوا به چشمان تیزبینش به دنبال یافتن جانوران بود. یکی از جانوران جالبی که به ما نشان داد کوچکترین آفتاب پرست دنیا بود. خزنده ای که با یک برگ کوچک درخت آنرا از زمین برداشت و طولی بیش از دو سانتیمتر نداشت. جنگل پیمایی ما حدود دو ساعت طول کشید و در این دو ساعت انواع گیاهان یک جنگل بارانی را به ما نشان داد. همچنین دو آبشار زیبا در دل جنگل وجود داشت که قدری ایستادیم و محو تماشای طبعیت زیبای آن اطراف و ریزش آب شدیم. راهپیمایی ما که به پایان رسید باران هم بند آمده بود. سپس برای صرف ناهار، فرانسوا ما را به صومعه ای در نزدیکی پارک کوه کهربا برد.
در این صومعه کوچک و قدیمی خواهران روحانی زندگی می کردند و بخشی از صومعه به فروشگاه صنایع دستی و همچنین ناهارخوری تبدیل شده بود. گشتی در فروشگاه زدیم و با خوهران روحانی سالخورده آنجا آشنا شدیم. پس از خرید چند تکه کوچک و یک شیشه عسل محلی ناهار را در آنجا خوردیم و از مناظر زیبای اطراف صومعه که با توقف باران لطافت خاصی هم پیدا کرده بود عکاسی کردیم و سپس راهی برگشت به هتل شدیم.


روز سوم برنامه مفصلتری داشتیم. ابتدا در همان جاده پر دست انداز به سمت محلی که اصطلاحاٌ سینگی های قرمز قرار داشت حرکت کردیم. از شهر که خارج شدیم باران نم نم شروع به باریدن کرد. به ورودی پارک که رسیدیم باران شدت گرفت. مسیر منتهی به محل سینگی ها جاده خاکی رسی بود که با بارش باران به سرعت تبدیل به گل شده بود. جاده بسیار باریک بود و سمت چپ ما دره ای عمیق. راننده به زحمت سعی می کرد که طی طریق کند. گاهی ماشین لیز می خورد و به سمت دره منحرف می شد. من در دلم میگفتم: عجب کاری کردیم! همه اش به این فکر بودم که این راه را چطور باید برگردیم؟ یکی دو بار خواستم به فرانسوا بگویم که: بابا ول کن! برگردیم! بعد با خودم می گفتم: چطور برگردیم؟ اینجا که جای دور زدن ندارد. به هر زحمتی بود مسیر را طی کردیم و به منطقه وسیعی در پایان جاده بر روی یک تپه رسیدیم. باران خوشبختانه بند آمده بود. فرانسوا ما را از میان بوته های کنار تپه به سمت انتهای تپه راهنمایی کرد.

به آنجا که رسیدیم منظره باور نکردنی زیر پای ما بود. دره ای عمیق با خاکی رنگارنگ و احجامی مخروطی شکل به رنگ قرمز. فرانسوا برایمان توضیح داد که سینگی های قرمز حاصل جنگل زدایی بی رویه است.

در حقیقت قطع درختان در منطقه ای که بارانهای ممتد و شدید دارد موجب رانش زمین و شستن خاک شده است و بخشی از زمین که سختی بیشتری دارد سر بیرون آورده است. پس از دیدن این منظره  از تپه سرازیر شدیم و به یک دشت رسیدیم که با بارش باران به رودخانه ای بدل شده بود. از آن به سختی عبور کردیم و در مسیری جلگه مانند به راه خود ادامه دادیم و پس از حدود 45 دقیقه به محدوده سینگی ها رسیدیم و از نزدیک آنها را مشاهده نمودیم. با آن مناظر عجیب و زیبا چندین عکس گرفتیم و راه برگشت را در پیش گرفتیم.


به بالای تپه که رسیدیم ناهاری را که برایمان تدارک دیده بودند خوردیم و سوار ماشین شدیم. مدام در این فکر بودم که حالا این مسیر سربالایی را با آن وضعیتی که برای جاده پیش آمده چطور طی کنیم؟ چون باران بنده آمده بود آبهای روان در مسیر جاده کمتر شده بود اما جاده کماکان گلی بود. راننده با استفاده از کمک دنده و با چپ و راست کردن های فراوان بالا می رفت. یک جا که ماشین 90 درجه برگشت به سمت دره ما دیگر فکر کردیم کار تمام است. ماشین ایستاد و ما پیاده شدیم. مسیری حدود 50 متر را پیاده رفتیم و راننده به تنهایی و با سختی و چپ و راست شدن ماشین خودش را بالا کشید. خلاصه با مصیبت این مسیر را طی کردیم و خدا را شکر کردیم که بالاخره این ماجراجویی به پایان رسید.
 

در مسیر برگشت فرانسوا ما را به دریاچه ای در نزدیکی شهر برد که در وسط آن جزیره ای مخروطی از آب سر بیرون آورده بود و مردمان محلی به آن کله قند می گفتند. جمع کثیری در دریاچه مشغول آب تنی بودند. قدری توقف کردیم و سپس برای دیدن درختهای Baobab قرمزادامه مسیر دادیم.

بائوباب درختی است که تنه قطوری دارد و شاخه ها  و برگهای آن در انتهای درخت مستقرند. این درخت کلاٌ هفت گونه دارد که شش گونه آن فقط در ماداگاسکار یافت می شود و یک گونه آن هم در سواحل شرقی استرالیا. زیست شناسان این موضوع را دلیلی برای وصل بودن ماداگاسکار به اقیانوسیه در صدها میلیون سال پیش می دانند. در غرب ماداگاسکار منطقه ای به نام خیابان بائوباب ها (Avenue of Baobabs) وجود دارد که محل بزرگترین درختهای بائوباب است. بسیار دوست داشتم که به آنجا هم برویم اما بدی مسیر و نبود پرواز باعث شد که از رفتن به آنجا صرف نظر کنیم.


دیدن بائوباب ها آخرین بخش از برنامه ما بود. به هتل بازگشتیم و روز بعد هم به فرودگاه رفتیم تا به آنتانا ناریوو برگردیم. تعداد پروازهای داخلی ماداگاسکار بسیار کم و قیمت بلیطها بسیار گران بود. ما ناچار بودیم که یک شب زودتر به آنتاناناریوو برگردیم تا به پرواز برگشتمان برسیم. شب آخر را در هتلی نسبتاٌ کوچک اما تمیز در نزدیکی فرودگاه بین المللی آنتاناناریوو سپری کردیم. سفر ماجراجویانه ده شب و یازده روزه ما به ماداگاسکار بالاخره به پایان رسیده بود. از اینکه پس از سالها موفق شده بودم این جزیره تنها و پر جذابیت در کنار قاره آفریقا را ببینم بسیار خوشحال بودم. ماداگاسکار واقعاٌ جایی متفاوت است اما حیف که فقر و سوء مدیریت این همه زیبایی و تمایز را تحت الشعاع قرار داده است. این کشور می تواند یک بهشت برای گردشگران باشد. طبیعت فوق العاده و تنوع زیستی این جزیره ثروتی است که به تدریج دارد از بین می رود...