سفر به سرزمین وایکینگ‌ها

سفر به سرزمین وایکینگ‌ها

مقصد سفر تابستانی ما امسال کشور دانمارک بود. دانمارک جنوبی ترین و کوچکترین کشور حوزه اسکاندیناوی است. مجمع الجزایری با مساحتی حدود 43 هزار کیلومتر مربع و جمعیتی حدود پنج میلیون و هفتصد هزار نفر که خود را از نسل وایکینگها می‌دانند. جالب توجه است که جزیره بزرگ گرینلند و همینطور جزایر فارو هم دو جزو دانمارک به حساب می‌آیند اما بطور خودمختار اداره می‌شوند و در صورتیکه این جزایر را هم به مساحت دانمارک اضافه کنیم به دوازدهمین کشور دنیا از حیث مساحت تبدیل می‌شود، اما بدون گرینلند صد و سومین کشور بزرگ جهان است.

سفر ما از شهر فرانکفورت آلمان آغاز شد و پس از اقامت یک شبه در شهر برانشوایگ آلمان نزد یکی از دوستان دوران مدرسه، روز بعد این شهر را به مقصد دانمارک ترک کردیم. اولین مقصد ما شهر Ribe در دانمارک بود. از برانشوایگ تا مرز دانمارک فاصله حدود 350 کیلومتر است. رانندگی با اتومبیل‌های مطمئن آلمانی در اتوبانهایی که محدودیت سرعت ندارند، برای اهالی سرعت لذتی همراه با هیجان دارد. ریبه حدود 80 کیلومتر پس از مرز آلمان- دانماک قرار دارد. در دانمارک برخلاف آلمان حداکثر سرعت مجاز در اتوبانها 130 کیلومتر است. پس از عبور از مرز آلمان تفاوت کاملاٌ به چشم می‌خورد. اتوبانها کم تردد ترند و جاده‌ها نیز باریکتر. دمای هوا نیز تفاوت مشهودی داشت. در حالیکه ظهر روز قبل با دمای 36 درجه در فرانکفورت و برانشوایگ برخورد کردیم، وقتی حدود 3 بعد از ظهر به ریبه رسیدیم دما حدود 18 درجه بود و باران نم نم می‌بارید. جالب اینکه در روز برگشت از دانمارک به آلمان هم این تغییر دما کاملاٌ مشهود بود. کلاٌ در 9 روز اقامتمان در دانمارک در وسط تابستان هرگز دمای هوا بالاتر از 23 درجه نرفت. 

 

شهر ریبه (Ribe) قدیمی‌ترین شهر دانمارک و کل حوزه اسکاندیناوی محسوب می‌شود. دو روز اقامت ما در این شهر همراه با یک هوای بارانی و سرد بود و من به این فکر می‌کردم که اگر در ادامه سفر هوا به همین وضع باشد خیلی به ما خوش نمی‌گذرد. محل اقامتمان در ریبه جالب بود. ما در یک هتل کمپینگ در حاشیه شهر که کانکسهایی را به مانند سوییت درست کرده و در آن مستقر کرده بودند و کنار دو دریاچه کوچک و زیبا بود اقامت گزیدیم. هتلهای شهرهای کوچک دانمارک خیلی جالب بودند. ضمن کوچکی و زیبایی تقریباٌ برای هرچیزی باید پول پرداخت می‌کردی، حتی ملافه و رو بالشی را سوای قیمت اتاق اجاره می‌دادند و حتی صابون و شامپو را هم باید می‌خریدیم! البته از حیث تمیزی و کیفیت عالی بودند.

اما خوشبختانه چنین نبود و پس از آن هوا با ما همراهی کرد. ریبه در ساحل غربی کشور دانمارک در کنار دریای شمال واقع شده است و دست نخورده ترین شهر قرون وسطایی اسکاندیناوی به شمار می آید. بخش قدیمی شهر که کلاٌ منطقه پیاده روی است خیلی بزرگ و گسترده نیست و مانند همه شهرهای قرون وسطا، یک کلیسای بزرگ در وسط خود دارد که مهمترین اثر تاریخی آن به حساب می‌آید. عصر روز اول ما به صرف یک شام زود هنگام و گشت کوتاهی در مرکز شهر ریبه گذشت. یک تور جالب مجانی که در تابستان، هر شب درساعت 8 و 10 شب در ریبه داده می‌شود تور بخش قدیمی شهر توسط شبگردها یا نگهبانان شب است. در قدیم مرسوم بوده که مردانی با لباس فرم مشخصی و به همراه یک فانوس و چوبی که سر گرز مانندی داشته و برای دفاع در برابر دزدان و مهاجمین استفاده می‌شده در شهر می‌گشتند و پاس می‌دادند، همانند شبگردان در شهرهای خودمان. اکنون با همان لباس و هیأت، پیرمردانی گردشگران را در مرکز شهر می‌گردانند و مکانهای تاریخی را به آنها معرفی می‌کنند. ما هم پس از شام شب اول به این تور پیوستیم اما به دلیل سرد و بارانی بودن هوا از خیرش گذشتیم و در میانه راه به هتل برگشتیم. باران و سرمای روز اول اجازه کار دیگری را به ما نداد، ضمن اینکه در ریبه هم مانند خیلی از شهرهای کوچک اروپایی پس از ساعت 6 بعدازظهر دیگر جایی باز نبود که بتوان دید. روز بعد به دیدن پارک ملی دریایی وادن رفتیم. ریبه نزدیکترین شهر به پارک ملی دریایی وادن (Wadden Sea National Park) می باشد. شاید دیدنی ترین جاذبه توریستی غرب دانمارک همین پارک دریایی وادن باشد. پارک دریایی وادن مرکب از چند جزیره می باشد که در بخش دانمارکی دریای وادن واقع شده اند. این پارک در سال 2009 از سوی سازمان یونسکو به عنوان میراث جهانی برای ویژگیهای منحصر به فرد زمین شناسی و اکولوژیک آن اعلام شده است. دریای وادن بزرگترین سامانه سطحی جزر و مدی (Tidal Flats System) دنیا است. این دریا که بین دانمارک، آلمان و هلند مشترک است دریای کم عمقی است که بخش عظیمی از آن با مد به زیر آب می‌رود و با جزر از زیر آب خارج می‌شود. برای نقل گردشگران به این مکان اتوبوسهای شاسی بلندی که با تراکتورهای بزرگ حمل می‌شوند تدارک دیده شده است که در زمان مد در مسیر مشخص شده‌ای که تقریباٌ حدود یک تا یک و نیم متر عمق دارد حرکت می‌کند و گردشگران را به نقاط مرتفعتری که به زیر آب نمی‌روند منتقل می‌کند. جزیره ای که به شهر ریبه نزدیک بود جزیره ماندو (ø(Mand بود که ما به وسیله یکی از این اتوبوسها به آنجا رفتیم. در حالیکه در وسط تابستان بودیم هوا نسبتاٌ سرد، بادی و همراه با رگبارهای پراکنده بود. مسیر حرکت بسیار جالب بود. با توجه به اینکه شرایط مد بود، جاده به زیر آب رفته بود و راننده مسیر را با توجه به میله گزاریهایی که شده بود می‌یافت. در سرتاسر مسیر مرغان دریایی موج می‌زدند. هوا بسیار تمیز و لطیف بود و انگار اکسیژن خالص استنشاق می‌کردیم. از باد و سرما به یکدیگر چسبیده بودیم. پس از 45 دقیقه به جزیره ماندو رسیدیم و وارد خشکی شدیم. جالب بود که این جزیره مسکونی بود و خانه های پراکنده کشاورزان ساکن در جزیره و اتوموبیلها و تراکتورهایشان در اطراف جاده آشکار بود. ابتدا از دیدن وسیله نقلیه تعجب کردم و فکر کردم که این کشاورزان تنبل برای تردد در این  جزیره کوچک چه نیازی به اتوموبیل دارند؟ سئوالی که پاسخ آنرا کمی بعد تر یافتم. به وسط جزیره که رسیدیم اتوبوس توقف کرد. روستای کوچکی در وسط جزیره بود که در آن 3-2 رستوران، مسافرخانه، یک کلیسا و حتی یک موزه وجود داشت. یکی از ویژگیهای ستودنی اروپاییان توجه به حفظ میراث و فرهنگشان است و لذا شما در کشورهای اروپای غربی در هر شهر و آبادی موزه‌ای می یابید. یک آسیاب بادی کوچک، از آنهایی که در فیلمهای قدیمی غربی می‌دیدیم هم در حاشیه روستا بود. ناهار را در یکی از رستورانها صرف کردیم. رستورانها در واقع خانه‌های بزرگ روستائیان بودند که خانواده ها آنرا تبدیل به رستوران کرده بودند و بصورت خانوادگی در آن کار می‌کردند. همه گردشگران از زور سرما و باد چپیدند داخل رستوران و مشغول صرف ناهار شدند. پس از ناهار از شدت سرما و باد کمی کاسته شد و توانستیم گشتی کوتاه در اطراف رستوران و داخل روستا بزنیم. سپس مجدداٌ باد وزیدن گرفت و دیگر وقت رفتن شده بود. سوار اتوبوس تراکتورمان شدیم و راه برگشت را گرفتیم. در برگشت دیدم که اتوموبیلهایی تک و توک از کنار ما رد می‌شوند. کمی که جلوتر رفتیم دیدم مسیری را که در هنگام آمدن آب فراگرفته بود حالا با جزر و فرو نشستن آب از زیر آب خارج شده و جاده کاملاٌ هویدا شده. فهمیدم که اتوموبیلهای روستائیان برای تردد در زمان جزر به آنسوی دریاچه می‌باشد. ناگهان راننده در جایی توقف کرد و کمک راننده به دانمارکی چیزی گفت و همه از ماشین پیاده شدند. با فرونشستن آب علفهای دریایی آشکار شده بودند و نوع خاصی از آنها که در حاشیه جاده روییده بود، خوراکی بود با خواص فراوان لذا همه شروع به چیدن آنها کردیم. روز دوم ما هم با این بازدید هیجان انگیز به پایان رسید.

    صبح روز سوم برای تبدیل پول به پول محلی به مرکز شهر مراجعه کردم. واحد پول دانمارک کرون دانمارک (DKK) است و تقریباٌ با نرخ برابری هر یورو معادل 45/7 کرون دانمارک ثابت نگه داشته می شود. در اکثر مکانهای توریستی و تفریحی و مغازه های بزرگ می توان از یورو هم برای خرید استفاده کرد. در ریبه وقتی برای تبدیل یورو به کرون به بانک مراجعه کردم متوجه شدم که بانکها مبلغی معادل 3-2 درصد بابت کمیسیون تبدیل ارز دریافت می‌کنند. لذا پس از آن سعی کردم بیشتر بجای کرون از یورو استفاده کنم یا با کارت اعتباری خرید کنم، چون عملاٌ به صرفه‌تر بود. ضمناٌ اسکناسهای 500 یوریی هم در دانمارک به درد نمی‌خورد چون تقریباٌ هیچ جا آنها را قبول نمی‌کنند.

سپس به سوی مقصد بعدیمان یعنی آرهوس (Aarhus)، دومین شهر بزرگ دانمارک پس از کپنهاگ راهی شدیم. در گشتهای اینترنتی که در پیش از سفر در سایتها زده بودم یک جای دیدنی دیگر را نیز کشف کرده بودم و آن شهر کوچک و زیبای سیلک بورگ (Silkeborg) بود. این شهر در میانه راه ریبه به آرهوس بود، شهری واقع در منطقه دریاچه های دانمارک. بسیاری از دانمارکیها معتقدند که سیلک بورگ نگینی در قلب زیباترین منطقه دانمارک است که به وسیله دریاچه های متعدد و جنگلهای انبوه پوشیده شده است. این تعبیر که در سایت ویکی تراول (Wikitravel) آمده بود ما را بر آن داشت که سر راه بازدیدی از آن داشته باشیم. سایت ویکی تراول، از نظر من سایت بسیار کاربردی برای گردشگران است. خیلی مختصر و مفید شما را به بهترین نقاط هر کشور راهنمایی می کند. وقتی به نزدیک سیلک بورگ رسیدیم به تدریج متوجه منظور دانمارکیها شدیم. چند کیلومتر مانده به سیلک بورگ زیباییهای طبیعت رخ نشان دادند. ترکیبی از جنگل و دریا که در پیچ و خمهای جاده مرتباٌ رنگ و شکل عوض می کردند خوشبختانه هوا هم کاملاٌ آفتابی بود و تلألو نور خورشید هم بر برگهای لرزان و آبهای غلطان بازی می‌کرد. وقت زیادی برای توقف در این شهر نداشتیم لذا به سرعت به سمت بهترین جاذبه گردشگری شهر که کشتیرانی بر روی دریاچه ها و رودخانه داخل شهر بود رفتیم. قدیمی ترین کشتی بخار دنیا موسوم به Hjejlen (به تلفظ دانمارکی یایلن) در سیلک بورگ بود و گردشگران برای گردش بر دریاچه های این شهر سوار آن می‌شدند. ما هم نخست خواستیم سوار یایلن شویم اما دیدیم که حدود دو ساعت باید منتظر بمانیم. لذا سوار کشتی دیگری شدیم اما خوشبختانه در میانه راه و در محل توقفمان یایلن را دیدیم و چند عکس یادگاری با آن انداختیم. کشتی که ما سوار شدیم زیاد شلوغ نبود و حدود 8-7 نفر دیگر نیز با ما سوار شدند. کشتی به آرامی بر روی رودخانه طی مسیر می کرد. زیباییهای اطراف رودخانه واقعاٌ بی نظیر بود. از ویلاهای قدیمی غرق در گل تا ویلاهای با معماری جدید و تماماٌ شیشه ای در اوائل مسیر وجود داشت. گویی این منطقه اقامتگاه ثروتمندان خوش سلیقه دانمارک بود. هر ویلایی یک زیبایی خاص خود را داشت. آرزو می‌کردی که کاش فرصت و امکان این را داشتی که یک روز در چنین ویلایی بگذرانی. در آن بعداز ظهر آفتابی بعضی از ساکنین به حیاط مشرف به دریاچه خود آمده بودند و روی میز باغچه مشغول صرف قهوه و گفتگو بودند. گویی در آن شهر به غیر از زیبایی و آرامش چیز دیگری نبود. با آنکه هوا خنک و کمی بادی بود اما من از ایستادن در بیرون و ناحیه جلوی کشتی سیر نمی‌شدم. دماغم یخ زده بود و احساس می‌کردم که سینوسهایم دارد درد می گیرد اما می دانستم که این لحظات تکرار شدنی نیستند. تمام مسیر را که تقریباٌ 45 دقیقه طول کشید بیرون ایستادم و محو تماشای مناظر زیبای اطراف و مشغول عکاسی از آنها شدم. قدرت خداوند با سلیقه بشر تؤامان تابلوهای نقاشی منحصر به فردی را خلق کرده بودند. سپس به ایستگاه پایانی برای توقف رسیدیم، جایی به نام Himmelbjerget به زبان محلی که معنای آن می شود "کوه آسمان" یا "آسمان کوه". جایی نسبتاٌ مرتفع تر از اطراف دریاچه با برجی در بالای آن که محل پیاده‌روی و کوهنوردی و دوچرخه سواری بود. فرصت توقف کوتاه بود و چون نیمی از آن را به صرف ناهار گذراندیم نتوانستیم تا بالای تپه و کنار برج برویم اما پیاده روی نیم ساعته تا اولین ایستگاه، چشم انداز زیبا و وسیعی به دریاچه و اطراف آن بوجود آورد. سپس سوار کشتی شدیم و مجدداٌ از میان زیباییهای خیره کننده به ایستگاه محل سوار شدن برگشتیم.

از سیلک بورگ تا آرهوس کمتر از یک ساعت راه بود. آرهوس بر خلاف همسایه خود سیلک بورگ شهری نسبتاٌ زمخت و صنعتی به نظر می رسید. شاید هم زیبایی سیلک بورگ باعث شد که آرهوس خیلی به چشم ما نیاید. اما آرهوس چون شهر بزرگی بود هتل ما هم در آنجا یک هتل واقعی بود. هتل مارسلیس واقع در حاشیه شهر و بر ساحل تنگه Kattegat (به معنی سوراخ گربه) بود. خوشبختانه آفتاب و کاهش باد باعث شد که اقامت کوتاه یک روزه ما در آرهوس اجازه قدم زدن با آرامش بیشتر را در کنار ساحل به ما بدهد. اگرچه دما حدود 20 درجه بود ولی برای استفاده از آب برای ما مناسب به نظر نمی رسید. شهر آرهوس جذابیت خاصی نداشت. یک شهر صنعتی و شلوغ تجاری به نظر می رسید. صبح روز بعد 3-2 ساعتی را در مرکز شهر که محل کلیسای قدیم شهر بود گذراندیم و کمی قدم زدیم و چند خرید کوچک انجام دادیم. اما چون بیشتر شائق به حرکت به سمت مقصد بعدی یعنی کوپنهاگ بودیم، پیش از ظهر آرهوس را ترک کردیم.

رانندگی در اتوبانهای دانمارک هم مانند آلمان مجانی است و عوارض ندارد، به غیر از دو پل نسبتاٌ طولانی که بر روی دریا برای اتصال جزایر دانمارک زده شده است. یکی از این دو پل به نام Great Belt Bridge که دو جزیره Funen و Zealand را به هم متصل می کردند بر سر راه ما بود. برای عبور از روی این پل مبلغ 235 کرون دانمارک، معادل 42 دلار تقریباٌ باید عوارض پرداخت شود. فاصله آرهوس تا کپنهاگ بیش از 300 کیلومتر بود. برای رفع خستگی، سر راه در جزیره Funen سری به شهر Odense زدیم. شهر اودنزه محل تولد و اقامت معروفترین نویسنده دانمارکی، هانس کریستین آندرسن، داستان نویس کودکان و خالق آثاری چون جوجه اردک زشت، دخترک کبریت فروش و لباس جدید پادشاه بوده است و معروفیت خود را مرهون این نویسنده است. دیدن خانه محل تولد آندرسن و همچنین محل اقامت وی کنجکاوی ما را که در بچگی با داستانهای وی خیال پردازی می‌کردیم بر انگیخت. این شهر کوچک و نسبتاٌ صنعتی با همین نویسنده برای خودش کلی جاذبه گردشگری ساخته بود. وقتی به سختی محل تولد وی را که خانه بسیار کوچکی بود (و مثل همه چنین خانه هایی تبدیل به موزه شده بود) پیدا کردیم با خریدن بلیطی اجازه بازدید از این خانه و همچنین سایر آثار ساخته شده یا مربوط به این نویسنده را یافتیم و خانم متصدی بلیط و محل تولد آندرسن نقشه ای به ما داد که با پیاده روی نقاط جالب و دیدنی شهر را ببینیم. جالب اینکه تمام مسیر بازدید ما که حدود 4-3 کیلومتر بود با جای پاهای نقاشی شده ای علامت گذاری شده بود که گردشگران با دیدن آنها از قرار داشتن در مسیر درست مطمئن می شدند و همچنین نحوه قرار گرفتن پاها به ما می‌گفت که باید حرکت کنیم یا بایستیم. یعنی برخی جاها که محل تماشای یک مکان یا جاذبه گردشگری بود سمت و سوی پاها به سوی آن مکان متوجه می‌شدند. حتی بعضی جاهایی که باید از خیابان می‌گذشتیم این دو پای نقاشی شده در کنار خط عابر پیاده وجود داشتند و در آنطرف نیز دوباره یافت می‌شدند. زیباترین بخش این پیاده روی دو قسمت بودند. یکی پارکی که در میانه راه بود و در آن مجسمه ای از آندرسن و همچنین نمادهایی از داستانهایش نصب شده بود و دیگری خانه محل زندگی آندرسن که بسیار کوچک و محقر بود اما اطراف آنرا با مساحت زیادی گرفته و تبدیل به موزه کرده بودند و در این موزه در هر بخشی یکی از داستانهای آندرسن را به تصویر و تجسم کشیده بودند. این پیاده روی نسبتاٌ طولانی ولی جذاب ما را حسابی خسته کرد و افتان و خیزان به اتومبیل رسیدیم و به سمت کپنهاگ حرکت کردیم.

حدود ساعت 6 بعداز ظهر به کپنهاگ رسیدیم. هتل محل اقامت ما در کپنهاگ نیز مشرف به بزرگتری کانال شهر که موسوم به کانال بندر است، بود. شب اول خستگی اجازه کار زیادی را به ما نداد. فقط کمی در کنار کانال قدم زدیم. سازه‌های چوبی را که در پشت هتل و کنار کانال درست کرده‌بودند دیدنی بود. محلهایی برای بازی کودکان و همچنین شیب و قوسهایی برای اسکیت بازان. نکته‌ای که بسیار جالب بود اینکه در آن ساعت که آفتاب در حال غروب بود و دما با احساس ما حدود 16-15 درجه، تعدادی کودک و نوجوان حدوداٌ در سنین 6 تا 15 سال تازه سر رسیدند و لباسهایشان را کندند و پریدند داخل کانال. البته معلوم بود که دارند می‌لرزند ولی مثل اینکه این کار نوعی تمرین برایشان بود.

صبح روز بعد پس از صرف یک صبحانه دلچسب به قصد شهرگردی از هتل خارج شدیم. خوشبختانه آنروز یکشنبه بود و کمی بعد متوجه شدم که چه خوش شانسی آورده بودیم. روزهای یکشنبه در دانمارک روز پارکینگ آزاد است. لذا در هر جایی به راحتی و بدون پرداخت هزینه پارکینگ توقف می‌کردیم و به سادگی به محل بازدید می‌رفتیم. اگرچه مسافرت با اتومبیل در جاده های اروپا لذتبخش است اما در شهرها، خصوصا شهرهای بزرگ، تردد با اتومبیل یک معضل است. پیدا کردن جای پارک و هزینه های بالای آن، همچنین محدودیت تردد با اتومبیل به جاهای دیدنی و توریستی شهر از  جمله این مشکلات است. این موضوع به همراه توسعه یافتگی حمل و نقل عمومی باعث شده‌است که شهروندان شهرهای بزرگ اروپا کمتر از ماشین برای تردد استفاده کنند. در تهران هم لازم است بجای ساخت اتوبانها و دوطبقه کردن خیابانها، بالعکس تردد اتومبیل را به مناطق پرتردد و خصوصاٌ نقاط گردشگری مرکز شهر محدود و حتی ممنوع کنیم تا استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی جایگزین اتومبیل شود.

شهر کپنهاگ همواره در تصور من شهری زیبا و مینیاتوری بود. نمی دانم چگونه چنین تصوری داشتم، شاید بیشتر به واسطه زیبایی و لطافت داستانهای هانس کریستین آندرسن، اما در عمل تصور من خیلی هم درست نبود! به نظرم کپنهاگ صنعتی تر و زمخت تر از آنی بود که فکر می‌کردم. البته شهر زشتی نبود اما انتظار من زیبایی بیشتری از این شهر بود. با این که کپنهاگ پایتخت دانمارک است اما کلاٌ چه در این شهرو چه سایر شهرها، من مردم دانمارک را ساده و روستایی مسلک یافتم. در پوشش و رفتار بسیار ساده بودند و هیچ تفاخری را نمی‌شد در آنها مشاهده کرد. نکته جالب دیگر اینکه برخلاف تصور عمومی از رشد جمعیت قریب به صفر در اسکاندیناوی، اکثر زوجهای دانمارکی دو بچه یا بیشتر داشتند. نمی دانم سیاست جدیدی باعث این تغییر شده بود یا مدل زندگیشان در حال تغییر بود اما در کل دانمارک را سرزمینی پر از کودک یافتیم. کپنهاگ شهری است پر از جاذبه توریستی. برای آدم کنجکاوی مثل من هم حتی پیاده سوار شدنهای متعدد خسته کننده‌است. لذا پس از دیدن چند مکان گردشگری از خیر بقیه گذشتیم و بقیه مدت اقامتمان در کپنهاگ را به بازدید از دو پارک تفریحی و شهربازی مشهور آن یعنی Tivoli و Bakken اختصاص دادیم تا دخترم هم از این سفر راضی باشد.

اما از مکانهای دیدنی کپنهاگ دیدن قصرهای آن خالی از لطف نیست. قصرهای Christianborg، Rosenborg ، Amalienborg، Fredriksborg و Kronborg همه در نوع خود دیدنی و جالبند. سه تای اول در داخل شهر هستند و دوتای دیگر کمی خارج از شهر قرار دارد. قصر Rosenborg دارای باغ بسیار زیباییست که کارهای چوبی قشنگ و مدرنی را هم در آن تعبیه کرده‌اند و از میان قصرهای داخل شهر دیدن آن را بیش از همه توصیه می‌کنم. قصرهای Fredriksborg و Kronborg نیز بسیار دیدنی هستند، خصوصاٌ باغ و دریاچه اطراف Fredriksborg آنرا بسیار زیباتر کرده است.

یکی دیگر از دیدنیهای متفاوت کپنهاگ، محله Christiania است. این محله که در داخل شهر کپنهاگ است و در سال 1971 توسط هیپی ها بنیان گذاشته شده است، محل اقامت هیپی‌ها است و در آن غرفه های متعددی برای فروش علف و همچنین نمادهای عجیب و غریب متعلق به هیپی‌ها وجود دارد. در سرتاسر این محله تابلوی عکسبرداری ممنوع به چشم می‌خورد و آدمهایی با لباسهای نامعمول و قیافه‌ها و آرایشهای مختص به خودشان در آنجا مشغول فروشندگی یا پرسه زدن هستند. تمام در و دیوارهای این محله هم پوشیده از نقاشیهای عجیب و در عین حال زیبا و خیره کننده است.

برای شام خوردن و قدم زدن در شهر کپنهاگ بهترین مکان Nyhavn یا بندر جدید است. Nyhavn کانال نسبتاٌ باریک و کم آبی است که دور آن پر است از رستورانهای متنوع و کافه های ریز و و درشت. بالای آن منطقه هم خیابانهای مخصوص عابرین پیاده و مراکز خرید و مغازه های رنگ وارنگ است.

اما پارکهای بازی Tivoli  و Bakken که بر اساس آمار گردشگران، پربازدیدترین نقاط کپنهاگ هستند برای خانواده ها و خصوصاٌ بچه ها دیدنی و جذابند. Tivoli در داخل شهر واقع شده و Bakken در خارج شهر. دو بعداز ظهر تا شب ما اختصاص به این شهربازیها پیدا کرد تا تقسیم عادلانه ای بین علائق ما و دخترم داشته باشیم. این شهربازیها ترکیبی بودند از بازیهای مخصوص بچه ها و بزرگسالان به اضافه معماری و محوطه سازی بسیار زیبا و دیدنی و رستورانها و اغذیه فروشیها و فروشگاههای جورواجور. بعد از سالها به سرم زد و در Tivoli سوار Rollercoaster یا ترن هوایی شدم و چشمتان روز بد نبیند در حدود 10-8-7 دقیقه ای که سوار بودیم اینقدر من را چپ و راست و سرو ته کرد که تا یک ساعت بعد از آن سرم گیج می رفت و بی‌اشتها شده بودم. فهمیدم که این جور کارها دیگه به من نیامده!

کلاٌ سه شب در کپنهاگ ماندیم و سپس از این شهر بزرگ و نسبتاٌ شلوغ راهی منطقه دیگری شدیم، کاملاٌ متفاوت. مقصد بعدی ما Møns Klint یا صخره های Møn بودند. حدود 140 کیلومتر به سمت جنوب کپنهاگ به جزیره Møn می‌رسیم که بر ساحل شرقی دریای بالتیک واقع شده است. این بخش که به اعتقاد زمین شناسان بی نظیرترین پدیده طبیعی موجود در دانمارک است، صخره های گچی است که بر این ساحل واقع شده است و در طول میلیونها سال از بقایای آهکی پوسته جانداران دریایی شکل گرفته است. حدود ساعت 2 بعداز ظهر به هتلمان در منطقه Klintholm واقع در 6 کیلومتری Møns Klint رسیدیم. محل اقامت ما در واقع خانه ای 5-4 اتاقه بود که توسط مالکینش تبدیل به هتل شده بود و زوج پیری که مالک آن بودند همه کارها را نیز انجام می دادند. اقامت در چنین مکانهایی لطف دیگری دارد و احساس آرامش و حس در خانه بودن را به آدم می دهد. مسافرخانه Klintholm تک و تنها در دشتی واقع شده بود که دورش پر از گل و گیاه بود. پس از پیاده کردن وسائل کمی در حیاط مسافرخانه با خانواده سرگرم لذت بردن از محیط و بازی شدیم و سپس برای دیدن Møns Klint عازم آنجا شدیم. علیرغم اینکه در مسیر تک و توک ماشین می دیدیم اما وقتی به Geo Center یا مرکز زمین که پارکی تفریحی آموزشی در بالای Møns Klint بود رسیدیم آنجا را پر از ماشین و آدم دیدیم. بیش از 90% بازدیدکنندگان افراد دانمارکی بودند که از سایر مناطق برای بازدید و تفریح به آنجا آمده بودند. ابتدا موزه Geo Center را بازدید کردیم. موزه مملو بود از اشیای دیدنی و بازیهای آموزشی و دخترم را حسابی سرگرم کرده بود. تاریخچه تشکیل این منطقه و همینطور ظهور و محو دایناسورها را با تصویر و نقاشی و کلاژ و فیلم در آنجا نمایش می‌دادند. یک فیلم سه بعدی هم در سینمای موزه به نمایش گذاشته بودند که تاریخچه آبزیان آن منطقه را به صورت داستانی و سرگرم کننده در 20 دقیقه نشان می‌داد. فیلم برای کودکان و بزرگسالان بسیار جذاب و مهیج بود و خصوصاٌ  3 بعدی بودن آن هیجانش را مضاعف می‌کرد.

پس از آن برای بازدید از صخره های گچی Møns Klint مسیر مشخص شده مربوطه را شروع به پیمودن کردیم. مسیر رسیدن به صخره های گچی یک مسیر سرازیری بود که همه راه، پله های چوبی بودند. نمی‌دانم چند پله پایین رفتیم ولی در عمرمان اینقدر پله را طی نکرده بودیم. حدود یک و نیم کیلومتر همه اش پله به سمت پایین. وقتی به اواسط مسیر رسیدیم زیباییهای منطقه به تدریج نمایان شد. در پایین و در ساحل گچی منظره به زیبایی وسط راه نبود. صخره‌های بلند گچی که البته شاید برای زمین شناسان یک پدیده خارق العاده باشد اما برای گردشگران معمولی مثل ما خصوصاٌ با گچ زیادی که در ایران در دور و برمان در کوهها می‌بینیم، مکان نسبتاٌ معمولی بود. بوی خاصی که کمی هم نامطبوع بود و ناشی از گازهای متصاعده از زمین بود، در آن پایین به مشام می‌رسید. راه رفتن در کنار ساحل کمی مشکل بود چون هم مسیر ساحل باریک بود و هم سنگلاخی. به هر حال پس از دیدن این پدیده منحصر به فرد و گرفتن چند عکس، مسیر بازگشت را پی گرفتیم و مجدداٌ از آن همه پله شروع به بالا رفتن کردیم. اینبار ولی کار سخت بود و تا به آن بالا برسیم چندین و چند بار در ایستگاههای بین راه توقف و استراحت کردیم. بالا که رسیدیم دیگر پاهایمان یارای قدم برداشتن نداشتند. کمی استراحت کردیم و سپس با پایان یافتن ساعت کار آنجا (ساعت 5 بعداز ظهر) محل را ترک کردیم. اما قبل از خروج از مسافرخانه، بروشوری نظرم را جلب کرده بود و آنرا برداشته بودم. بروشور مربوط به پارک و خانه اربابی به نام Liselund بود که در همان نزدیکیها بود. علیرغم اینکه همگی خسته بودیم با اصرار من سر راه سری به آنجا زدیم. چون ساعت از 5 گذشته بود به غیر از یک اتومبیل کسی آنجا نبود. همسر و دخترم در ماشین چرت می‌زدند و حس پیاده شدن نداشتند. من به ناچار با دوربینم پیاده شدم و رفتم که دوری بزنم و سریع برگردم. اما بر خلاف برداشتی که از Møns Klint داشتم، Liselund بهشتی بود از زیبایی و آرامش. گشت من در آنجا 20 دقیقه ای طول کشید و از چپ و راست عکس می گرفتم. Liselund در حقیقت باغی بزرگ بود متعلق به یکی از ملاکان قدیم آن منطقه. خانه بزرگ و قدیمی زیبایی در گوشه‌ای از پارک بود و در کنار آن سبزه‌های آراسته به گل و مردابهای کوچکی که پر از نیلوفرهای آبی بودند و اردکها در آنها شنا می‌کردند، جلوتر جنگلی از درختان سر به فلک کشیده بود و به سمت چپ که می رفتی محوطه بزرگی پوشیده از چمن و تک و توکی مجسمه و اشیاء ساخته شده از چوب. گویی قطعه ای از بهشت افتاده بود پایین. صدای کواک کواک اردکها و مرغابیها فضا را پر کرده بود . دسته دسته روی چمنها می‌خرامیدند. برگشتم و بچه‌ها را به دیدن آنجا تشویق کردم. کمی نان در ماشین داشتیم که با خودمان برداشتیم. وقتی به اردکهای پراکنده در چمنزار رسیدیم دخترم چند تکه نان برایشان انداخت. ناگهان اردکها از اطراف و اکناف باغ آرام آرام شروع به آمدن به سمت ما کردند. همینطور که به اردکها نان می دادیم تعدادشان بیشتر می‌شد و ظرف مدت 5 دقیقه قریب به 100 اردک دور ما حلقه زده بودند! منظره خیلی جالب و به یاد ماندنی بود. دیگر سایه کاملاٌ بر باغ مستولی شده بود و وقت رفتن بود. شام را در شهر کوچکی که بندر Klintholm نام داشت خوردیم. علیرغم کوچکی آن منطقه 4-3 رستوران کنار هم قرار داشتند. یکی که مشرف به دریا و شلوغتر به نظر می‌رسید را انتخاب کردیم و شما مفصلی خوردیم.

صبح روز بعد باید مسافرخانه خودمانی و کوچکمان را به آخرین مقصد خود در دانمارک ترک می‌کردیم. در ورودی مسافرخانه که در واقع در ورودی منزل و پذیرش مسافرخانه هم بود اشیاء ساخته شده زیبایی از شیشه برای فروش گذاشته بودند. یکی از آنها را خریداری کردیم و زوج پیر هم به پاس نقاشی که دخترم برای آنها کشیده بود، و سر صبحانه تقدیمشان کرد و آنها هم بی درنگ آنرا به تابلو اعلانات سالن مسافرخانه که محل صبحانه خوری بود نصب کردند، یک مجسمه کوچک و زیبای شیشه ای به او هدیه دادند. جالب اینکه تا دخترم آمد جعبه مجسمه را باز کند، مجسمه از داخل جعبه زمین افتاد و دو تکه شد. آنها اما بلافاصله یکی دیگر به او دادند و قبلی را برداشتند. از خوبیهای این جور مسافرخانه های کوچک همین است که مردمانش خیلی آدمهای خشک و رسمی نیستند و احساس و عاطفه، بخشی از سرویسی است که در چنین جاهایی به گردشگر می دهند.

مقصد آخر ما اما باز هم مکانی بود برای تفریح دخترم. آخرین هتلی که گرفته بودم در واقع یک کمپ خانوادگی در دل جنگل در کنار شهر Middelfart بود. خود هتل خیلی جای جالبی نبود اما داستان این بود که شهربازی Legoland در آن نزدیکی قرار داشت. حتماٌ می دانید که اسباب بازی Lego محصول کشور دانمارک است. جالب این است که این اسباب بازی از زمان کودکی ما تا الان برای کودکان جذاب و مورد علاقه باقی مانده است و این ویژگی را در کمتر اسباب بازی دیگری می توان یافت. اما کارخانه لگو در نزدیکی فرودگاه بین المللی Billund شهربازی درست کرده است که ویژگی بارز آن استفاده از اشکال لگو و سازه های لگویی در داخل آن است. جذابیت این شهر بازی موضوعی یا Theme Park برای کودکان سنین 12-4 سال به نظرم از شهربازیهای معمولی خیلی بیشتر است زیرا تخیلات آنها را به واقعیت پیوند می‌زند. احساسم این بود که بچه ها در Legoland در واقع در کتابهای داستان و اسباب بازیهای محبوبشان بازی می کردند. خلاصه روز آخر ما تماماٌ به گشت و بازی در Legoland سپری شد و اگرچه تا ساعت 6 بعد از ظهر که پارک تعطیل می شد یکسره دویدیم ولی لذت تفریحات آنجا بر خستگی غلبه می کرد. ساعت 6 خسته و کوفته به سمت هتل محل اقامت حرکت کردیم.

روز بعد راه طولانی در پیش داشتیم. باید دوباره به آلمان بر می گشتیم و البته به وسط آلمان. فکر می‌کردم که پس از طی 110 کیلومتر که دانمارک را تمام می‌کردیم و وارد آلمان می‌شدیم می‌توانم در اتوبانهای آلمان به سرعت رانندگی کنم و در 4 ساعت مسیر 500 کیلومتری پیش رو را به پایان ببرم. اما زهی خیال باطل، ورود ما به آلمان همزمان شده بود با تعطیلات تابستانی مدارس و آلمانیها همه زده بودند به جاده برای سفر و گردش. لذا در بخش بزرگی از مسیر در اتوبانهای سرعت آزاد، با سرعتی کمتر از 20 کیلومتر حرکت می‌کردم و از ترافیک طولانی کلافه شده بودیم. طوری شد که دیگر GPS ماشین هم کلافه شد و ما را انداخت به یک مسیر فرعی. اما در آن مسیر هم کم ماشین نبود ضمن اینکه راه به راه به شهر و روستا می‌رسیدم و باید باز با سرعت کم تردد می‌کردیم و جاهایی هم چند نوبت پشت چراغ قرمز می‌ماندیم. خلاصه مسیر 4 ساعته را در قریب به 8 ساعت طی کردیم. آخرین شب سفر خود را در شهر کوچکی به نام Quedlingburg که شهری قدیمی در مرکز آلمان بود گذراندیم. چون دیر رسیدیم فقط فرصت کوتاهی بود که قدمی در مرکز شهر بزنیم و ساختمانهای قدیمی شهر و قلعه آنرا ببینیم و شامی بخوریم. آخرهای سفر معمولاٌ انرژیمان تمام می‌شود. برای همین این شهر قدیمی خیلی برایمان جالب نبود و فقط می خواستیم استراحت کنیم که فردا صبح زود بیدار شویم و روانه فرانکفورت و فرودگاه آن برای مراجعت شویم. فردای آنروز هم 300 کیلومتر دیگر تا فرانکفورت را طی کردیم و سفر 11 روزه خود را که از این شهر آغاز کرده بودیم در همانجا به پایان بردیم. این سفر از حیث مسافت جابجایی‌مان با ماشین طولانیترین بود. نزدیک به 3300 کیلومتر در این 11 روز رانندگی کردم که به نظرم کمی زیاد و خسته کننده بود. اما زیباییهای سفر و تنوع جاها و دیدنیهای سفر هم این خستگیها را از یاد می‌برد.

طبعاٌ در این فرصت کوتاه بسیاری دیگر از شهرها و مکانهای دیدنی دانمارک را نتوانستیم ببینیم. یکی از جاهایی که باید می‌دیدیم و ندیدیم موزه وایکینگها بود. البته در دانمارک چندین موزه وایکینگها وجود دارد. با توجه به اینکه دانمارکیها نواده‌های وایکینگها هستند به  حفظ تاریخ و فرهنگ خود اهمیت زیادی می‌دهند و به همین واسطه در همه شهرهای بزرگ دانمارک حداقل یک موزه وایکینگ وجود دارد.

دانمارک از حیث شاخصهای رفاه، توسعه انسانی و اقتصادی در میان 10 کشور اول دنیاست. این کشور مقام نخست در بین شادترین کشورهای دنیا را داراست. از حیث سرانه تولید ناخالص داخلی رتبه ششم جهان را دارد و در شاخص توسعه انسانی رتبه چهارم. دانمارک علیرغم دارا بودن سی و دومین  ذخایره انرژیهای فسیلی جهان و مازاد تولید نسبت به مصرف، از پیشروترین کشورهای دنیا در انرژیهای پاک و تجدید پذیر به شمار می رود به نحویکه 2/3% از تولید ناخالص داخلی این کشور را تولید انرژیهای پاک تشکیل می‌دهد که در دنیا بیشترین است. سیاستها و برنامه های دانمارک در توسعه در همه ابعاد انسانی، اجتماعی، اقتصادی و غیره نمونه های موفق دنیا بوده است و لذا می‌تواند برای کشوری مثل ما مورد استفاده قرار گیرد. لذا مطالعه بیشتر در خصوص این کشور و سیاستهای آنرا به همه محققین، سیاستگزاران و علاقمندان توصیه می‌کنم.