از نزدیک

گاه می‌شود نزدیک‌تر شد. چشمانمان را بازتر کنیم و گوشهایمان را تیزتر. بی‌قضاوت و پیش داوری از نزدیک دید و شنید ...

سفرنوشت

آرشیو

سفر؛ شاید یکی از دلایل جذابیت بیشتر تجارت برایم، در قیاس با پزشکی، تحرک بیشتر آن بود. تصور اینکه زندگیم در مطب و بیمارستان خلاصه شود برایم غیر قابل تحمل بود. از کودکی علاقه به طبیعت و سفر را از پدر آموخته بودم. ایرانگردی را در همان ایام به همراه خانواده انجام دادم و پس از فراغت از تحصیل و سربازی به جهانگردی، هم برای کار و هم تفنن، پرداختم. سفر یکی از بهترین راههای آموختن، تجربه اندوختن و شناختن است. با سفر کردن می شود زندگی کردن را یاد گرفت. فرصتی است برای دیدن ضعفها و قوتها و شناخت راه چند صد و چند هزار ساله دیگر ملل برای رسیدن به جایی که اکنون هستند. در حال حاضر با وجود مشغله زیاد، فرصتی پیش بیاید چمدانها را می‌بندیم و راهی سفر می‌شویم و هرگاه امکانش پیش آید داستان سفرهایم را می نویسم. دوست دارم شما نیز همسفر من و چمدان خاطره‌هایم شوید.

 

گاه نوشت

آرشیو

در میانه روزمره کار و زندگی مجالی پیش آید گه گاه می نویسم. از دغدغه‌هایم، مباحث فرهنگی اجتماعی که ذهنم را درگیر چرایی و چگونگی‌اش می‌کند.

بیایید گل بزنیم

در میانه بازی‌های جام جهانی فوتبال یادداشتی با نام «بیایید فوتبال بازی کنیم!» نگاشتم و در آن مقایسه‌ای میان فوتبال و حکمرانی انجام دادم. خوب است پیش از خواندن این یادداشت نگاهی به آن بیاندازید. بازی‌های جام ملت‌های آسیا فرصت دوباره‌ای فراهم آورد تا به حکمرانی از دریچه فوتبال بنگرم.

فوتبال، و بیشتر ورزشها، از این نظر که هدف نهایی در آنها برای همه بازیکنان و دست اندرکاران آشکار و یگانه است، ساده ترین و همه فهم ترین مصداق برای تجسم و تشبیه هدف، آرمان، چشم انداز و موفقیت است. بی تردید همه کسانی که عضوی از سازمان یک تیم فوتبال هستند، از سرمربی و کادر فنی تیم گرفته تا بازیکنان، کادر مدیریتی، لجستیک، اداری، مالی و هواداران تیم، همه می‌دانند که وقتی موفقند که تیمشان به تیم حریف گل بزند و از او گل نخورد و به سادگی می‌فهمند که موفقیت نسبی است، یعنی اگر هم گل خوردی باید سعی کنی که گل بیشتری بزنی و برنده کسی است که تفاضل گلش مثبت باشد.

از این روی تا زمانی که یک تیم بر مدار پیروزی قرار دارد، موفق قلمداد می‌شود و اگر برعکس شد سریعاٌ سازمان تیم به بررسی و آسیب شناسی می‌پردازد. نماد پذیرش اشکال و ضعف در یک تیم فوتبال، تغییر سرمربی است. مادامی که تیمی با یک سرمربی بردهای متوالی دارد یا جایگاهش را در جدول ارتقاء می‌دهد، سازمان تیم دست به تغییر او نمی‌زند و زمانی که نتیجه عکس می‌شود، سرمربی در خط اول تقصیر و تصمیم گیری برای تغییر است.

یک شرکت، یک سازمان و در نهایت، یک کشور هم زمانی می‌توانند موفق قلمداد شوند که تجسم درستی از پیروزی داشته باشند. به بیان ساده اگر یک حکمرانی مفهوم گل زدن را برای خود و سازمانش، از ارکان حاکمیت گرفته تا برسد به سطح شهروندان، تعریف و تجسم نکرده باشد، هرکس که پا به توپ می‌زند و به هر طرف که شوت می‌کند به هدف زده است. به همین دلیل دامنه پیروزی از گل به حریف زدن تا توپ را به خارج زمین زدن و حتی تا گل به خود زدن قابل تفسیر و ادعاست.

امروز که به وضعیت کشورمان نگاه می‌کنیم آن را مانند تیمی به هم ریخته و سردرگم می‌یابیم. هر سازمانی به تصور خودش دارد در جهت مأموریتهایش و، با واژه‌های دهن پر کن، در جهت «منافع ملی» کار می‌کند. هر مدیری به باور خودش برای بهبود امور تصمیم می‌گیرد و، با واژه‌های دهن پرکن، به «اعتلای ایران» کمک می‌کند. اما وقتی سه نفر از این مدیران دور یک میز می‌نشینند آشکار می‌شود که چقدر تصمیمات گرفته شده توسط آنان با هم متعارض است. اگر از مدیران، سیاسیون، مسئولین ارشد کشور، احزاب، نمایندگان و تمام کسانی که در زمین سیاست توپ می‌زنند، بپرسید که: پیروزی در حکمرانی چیست؟ به تعداد پرسش شونده‌ها پاسخ گوناگون خواهید گرفت. معنایش این است که نه دروازه حریف معلوم است نه دروازه خودی و نه راهبرد گل زدن و گل نخوردن. موضوع به همین سادگی است. هیچ اشتراکی در تعریف «منافع ملی» در میان مدعیان کشورداری وجود ندارد. به همین دلیل شهروندان هم مانند تماشاچیانی هستند که به تماشای فوتبالی نشسته‌اند که دروازه‌های آن ثابت نیست. گویی دو دروازه را دور زمین می‌چرخانند و هر کس فقط سعی دارد که زودتر پایش به توپ برسد تا به مقصدی نامعلوم شوتی بزند.

مشکل دوم این است که حکمرانی ما اصولاٌ در تعریف تیم نمی‌گنجد. همه همه کاره‌اند و هیچ کاره. از هرکس می‌پرسی اعلام می‌کند که من اختیار تصمیم گیری و اقدام ندارم. هر مدیر و وزیر و وکیلی مسئولیت اشتباهات را به گردن کس دیگر می‌اندازد. همه از منظر خودشان خوبند و دیگران را مقصر قلمداد می‌کنند. اینجاست که می‌شود ارزش یک سرمربی باتجربه، دنیادیده، با دیسیپلین و وارد به کار خودش که با هیچکس تعارف ندارد را دریافت. اداره کردن یک تیم ملی، تیمی که هر بازیکنی خودش را ستاره و ژنرال می‌داند، کار ساده ای نیست. اگر سرمربی، بازیکنان را از روی مصلحت اندیشی و رفاقت و علاقه شخصی انتخاب کند و به هر بازیکن شایسته‌ای برچسبی بزند و او را از تیم بیرون بیاندازد، یا به هرکس اجازه بدهد مقرراتش را نادیده بگیرد، تیمش بدل می‌شود به کلکسیون بازیکنان درجه دو و رانتی. و از بازیکنان درجه دو و سه تیم ملی نمی‌توان ساخت. چنین تیمی را بهتر است به مسابقات فوتبال محله اعزام کرد.

فوتبال آینه خوبی است تا بیاندیشیم چرا به اینجا رسیدیم. هرگاه در تعریف گل زدن به اشتراک نظر رسیدیم و در ترکیب تیم و انتخاب سرمربی رویکرد ملی را جایگزین خودی و غیرخودی و استفاده از بازیکنان ضعیف و رانتی کردیم، کفش‌های کشورداری را به پا کنیم. فعلاٌ بهتر است فوتبال تماشا کنیم. 

کانال تلگرام پدرام سلطانی

آیا امیدی هست؟

این روزها مکرراٌ مخاطب این پرسش کوتاه قرار می‌گیرم: «امیدی هست؟» امید در تعریفی ساده «داشتن احساس و نگرش مثبت به آینده» است. ما با جست‌وجوى نشانه‌هایی، احساس و نگرشمان را به آینده تنظیم می‌کنیم. این نشانه‌ها بسته به جایگاه اجتماعی/اقتصادی، دانش، بینش و بلندپروازی ما شدت و ضعف دارند. ما به صورت دوره‌ای این نشانه‌ها را سنجش و نشانگر امید را در ذهنمان جابجا می‌کنیم. نشانه شناسی امید و برخى سئوالاتی که ما پیرامون هریک از نشانگان از خود می‌پرسیم از این قرار است:

١امید معیشتی (اقتصادی): وضع درامد من در سال آینده بهتر خواهد شد یا بدتر؟ آیا می‌توانم از پس اداره آبرومندانه خانواده برآیم؟ آیا من ثبات شغلی دارم؟ آیا من قادر به توسعه کسب‌وکارم هستم؟ آیا ثبات لازم را برای سرمایه گذاری و فعالیت بلند مدت در اینجا احساس می‌کنم؟

٢امید زیستی: آیا شهر من آب و هوای پاکیزه‌ای دارد؟ سلامت من و خانواده‌ام در این محیط به خطر نمی‌افتد؟ آیا در سالهای بعد شهر من جای مناسبی برای زندگی خواهد بود؟

٣امید امنیتی: امنیت عمومی شهر/کشور من چگونه است؟ آیا تهدیدهایی برای صلح و ثبات کشور وجود دارد؟ این تهدیدها در آینده کاهش می‌یابد یا افزایش؟

٤امید بین نسلی: آیا شهر/کشور من جای مناسبی برای رشد/یادگیری/اشتغال/زندگی فرزندانم خواهد بود؟ آیا فرزندم از زندگی در این شهر/کشور خوشحال و راضی خواهد بود؟

٥امید خود شکوفایی: آیا شهر/کشور من جای مناسبی برای رشد فردی و اجتماعی من است؟ آیا من در اینجا می‌توانم در کارراهه شغلی خود پیشرفت کنم و به بالاترین سطح ممکن دست یابم؟ آیا درجه عواملی مانند تبعیض در جامعه من در حدی است که مانع دسترسی عادلانه من به فرصتهای رشد و پیشرفت شود؟

٦امید اجتماعی: آیا من می‌توانم در شهر/کشورم خوشحال باشم؟ جامعه پیرامون من چقدر با من مهربان و روادار است؟ میزان سختگیری‌های حاکمیتی چقدر است؟ آیا این سختگیری‌ها من را از علائقم محروم می‌کند؟ آیا من در بیان باورهایم آزادی لازم را دارم؟ آیا من در انجام مناسک دینی (به ویژه برای اقلیتها) و شرکت در برنامه‌های فرهنگی، هنری مورد علاقه‌ام آزادم؟

٧امید سیاسی: فضای سیاسی شهر/کشورم چقدر سالم است؟ آیا می‌توانم به مسئولین اعتماد کنم؟ آیا آنها گزینه‌های خوب و توانمندی برای اداره کشورم هستند؟ چقدر سوء استفاده از قدرت سیاسی شایع است؟ نظام قضایی کشورم چقدر سالم و مستقل است؟ درجه فساد در نظام اداری/قضایی چقدر است؟ آیا فساد رو به کاهش است یا افزایش؟ آیا من (مردم) قدرت ایجاد تغییر در شرایط سیاسی از طریق مشارکت (رأی، مطالبه گری، فعالیت سیاسی) را دارم یا نه؟

٨امید ملی: آیا کشور من نسبت به دیگر کشورها در حال پیشرفت است؟ نمادهای ملی که باعث سربلندی من شود کدامند؟ آیا این نمادها احترام و بزرگداشت می‌شوند؟ غرور ملی من در حال افزایش است یا کاهش؟

پرسشهای بالا نمونه‌هایی از صدها پرسشی هستند که در پاسخ آنها امید را جستجو می‌کنیم. شما می‌توانید در هر بخش پرسش‌هایی متناسب خود طرح و پاسخ‌هایتان را کنار یکدیگر بگذارید. اکنون ارزیابی شما از سطح امیدتان چیست؟ «امیدی هست؟» اگر در بیش از ٦ بخش پاسخ‌هایتان مثبت بود شما فرد امیدواری هستید و اگر به بیش از ٦ بخش پاسخ‌های منفی دادید امید در حال کوچیدن از ذهن شماست. هریک از ما در طول زندگی دوره‌هایی از امید و ناامیدی را سپری می‌کنیم. در این حالت ناامیدی احساسی شخصی است و مانند هر عارضه‌ای می‌تواند برای ما اتفاق بیافتد.

 اما هرگاه ناامیدی، احساسی مشترک و رشدیابنده در یک جامعه شود و افراد شروع به «هم حسی در ناامیدی» کنند، آسیب ناامیدی از یک مسئله شخصی به یک ناهنجاری و سپس یک بحران اجتماعی تبدیل می‌شود. از این روی نشانه شناسی امید باید در جعبه ابزار حاکمیت نیز باشد و او به وسیله آن مرتباٌ امید را در جامعه سنجش کند. یک حاکمیت دوراندیش باید به سطح عمومی امید حساس باشد و کاهش آن را به مثابه آژیر قرمزی برای خود بداند. نمودهایی مانند تشدید روند مهاجرت از کشور، خروج سرمایه، توقف سرمایه‌گذاریهای اقتصادی و افزایش تنش‌های اجتماعی، برایند کاهش سطح عمومی امید در کشور هستند. به باور من حاکمیت در باب ناامیدی دچار ساده انگاری یا غفلت شده است. کاهش مستمر سطح عمومی امید، دوام جامعه را در بلندمدت ناممکن و ایجاد تحرک اجتماعی و بهبود شرایط را بسیار سخت می‌نماید. دفع الوقت در ترمیم امید می‌تواند خطایی جبران ناپذیر باشد. برخی درسها را نمی‌شود با آزمون و خطا گرفت، بايد تجربه دیگران را مشق کرد.

پادفرهنگ

فرهنگ هر کشوری مانند عکسی است که در قابی نهاده شده است و قاب آن چارچوبی است که از تاریخ، ادبیات، باورها و منش نامدارانش ساخته شده است. ادبیات به عنوان یکی از اضلاع این چارچوب مجموعه‌ای از کلام رایج و تکرار شونده است که نمودهای فاخر آن آثار شعرا و نویسندگان نامدارش است و جریان اصلیش زبان و کلام رایج در جامعه. بخشی از زبان و کلام رایج، ضرب‌المثلها و عبارات کلیشه‌ای زبان هستند. شدت تکرار و رواج ضرب المثلها به آنها قدرت شکل دادن به شخصیت و رفتار افراد جامعه را داده است. زبان فارسی گنجینه ای از امثال پر معنی و مفهوم است که در طی قرون متمادی در گوش ما نشسته و به فرهنگ ما جهت داده اند. اما برخی از این ضرب‌المثلها آینه ی ضعف‌های فرهنگی ما هستند. به چند تا از آنها اشاره می‌نمایم:

خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو: به جرأت می‌گویم که این ضرب‌المثل توصیف کوتاه و گویایی از شخصیت ماست. این مثل به تظاهر و دورویی شکلی موجه و ریشه‌دار می‌بخشد و پنهان کاری و فریب دیگران را موجه می‌شمارد.

صورتش را با سیلی سرخ نگه داشته: این ضرب‌المثل نیز کنایه از حفظ ظاهر و جور دیگر نشان دادن خود است.

حرف راست را باید از بچه شنید: ریشه بی‌اعتمادی ایرانیان به یکدیگر، و به حاکمیت، در این ضرب المثل هویداست. باور به اینکه هیچکس راست نمی‌گوید مگر کودک.

چو فردا شود فکر فردا کنیم: شالوده این عبارت بر نفی برنامه ریزی و آینده نگری است و داشتن چشم انداز دراز مدت را ارزش نمی داند.

کار را که کرد آن که تمام کرد: ایرانی اهل کار گروهی و همکاری نیست. ما سعی داریم که کار را به نام خود تمام کنیم و حاصل تلاش دیگران را به نام خود بزنیم. از سوی دیگر ارزش مطلق شمردن نتیجه ی نهایی و دست کم گرفتن فرایند، بخشی از رفتار بارز ما ایرانیان است. اگر در دولت‌هایمان می‌بینیم که همه تشنه افتتاح پروژه‌ها، ولو اگر واقعاٌ پروژه به پایان نرسیده باشد، هستند حاصل همین تفکر است. دولتها می‌خواهند تمام کننده کار جلوه کنند و فرایند انجام کار را پیشرفت و ارزش قلمداد نمی‌کنند.

از این ستون به آن ستون فرج است: چرا ما اهل کار ریشه‌ای نیستیم و بیشتر به معلولها می‌پردازیم تا علت؟ به اوضاع اقتصاد کشور نگاه کنید! تصمیماتی که آثار کوتاه مدت دارند و هدفشان حل مسئله نیست، بلکه طفره رفتن از اصل موضوع و یافتن یک راهکار موقت است. این ضعف فرهنگی ما ریشه در تفکر برخاسته از همین ضرب‌المثل دارد.

دیگی که واسه من نجوشه، سر سگ توش بجوشه: خودخواهی، محترم نشمردن حقوق دیگران و منفعت گرایی در رفتارهای اجتماعی ما از مصادیق این ضرب‌المثل هستند.

از اینگونه ضرب‌المثلها در ادبیات ایرانی کم نیستند. البته در برابر آنها مثلهایی مانند «کار نیکو کردن از پر کردن است» یا «کم گوی و گزیده گوی چون در» هم وجود دارد. اما در فرهنگمان نیک که بنگریم، پژواک مثلهای سازنده کمتر از مثلهای بازنده به چشم می‌خورد.

ما برای اینکه ملتی با فرهنگ همراستا با توسعه و بالندگی شویم نیاز به پالایش فرهنگی داریم. ضرب‌المثل‌هایی که زمانی چشمه‌های حکمت و معرفت تلقی می‌شدند امروز جوش‌های چرکین شخصیت ما شده‌اند. افتخار یک فرهنگ این نیست که مرتب خود را با پیه های فرهنگی فربه کند، این است که بتواند زیر بار سنگین اصلاح برود و وزن زائدش را بریزد و اندامی زیبا بیابد. اینگونه امثال بدحِکَم باید از زبان رایج ما گرفته شوند و به پستوی ادبیات فرستاده شوند.

هرچه بیشتر اندیشه می‌کنم باورم راستین‌تر می‌‎شود که با فرهنگ ضعیف نمی‌توان کشور قوی ساخت. حاکمیت ایرانی هم انعکاس فرهنگ گرفتار در چارچوب تاریخ، ادبیات، باورها و منش نامدارانش است. هر چهار پایه بد و خوب دارد و ما در بدی‌هایش خبره‌تر از خوبی‌هایش شده‌ایم. این کاستی تصادفی نیست زیرا فرهنگ بد، فرهنگ خوب را آلوده و گوشه گیر می‌کند، به مانند ویروسی که به جان سالمی می‌افتد.

«باید در زدودن فرهنگ بد کوشید تا فرهنگ خوب زاینده تر گردد

دفتر یادبود