از نزدیک

گاه می‌شود نزدیک‌تر شد. چشمانمان را بازتر کنیم و گوشهایمان را تیزتر. بی‌قضاوت و پیش داوری از نزدیک دید و شنید ...

سفرنوشت

آرشیو

سفر؛ شاید یکی از دلایل جذابیت بیشتر تجارت برایم، در قیاس با پزشکی، تحرک بیشتر آن بود. تصور اینکه زندگیم در مطب و بیمارستان خلاصه شود برایم غیر قابل تحمل بود. از کودکی علاقه به طبیعت و سفر را از پدر آموخته بودم. ایرانگردی را در همان ایام به همراه خانواده انجام دادم و پس از فراغت از تحصیل و سربازی به جهانگردی، هم برای کار و هم تفنن، پرداختم. سفر یکی از بهترین راههای آموختن، تجربه اندوختن و شناختن است. با سفر کردن می شود زندگی کردن را یاد گرفت. فرصتی است برای دیدن ضعفها و قوتها و شناخت راه چند صد و چند هزار ساله دیگر ملل برای رسیدن به جایی که اکنون هستند. در حال حاضر با وجود مشغله زیاد، فرصتی پیش بیاید چمدانها را می‌بندیم و راهی سفر می‌شویم و هرگاه امکانش پیش آید داستان سفرهایم را می نویسم. دوست دارم شما نیز همسفر من و چمدان خاطره‌هایم شوید.

 

گاه نوشت

آرشیو

در میانه روزمره کار و زندگی مجالی پیش آید گه گاه می نویسم. از دغدغه‌هایم، مباحث فرهنگی اجتماعی که ذهنم را درگیر چرایی و چگونگی‌اش می‌کند.

آرزويى برای حیوانات شهرم

من در آرزوی روزی هستم که گربه های شهرم در زباله ها به دنبال تکه های غذا نباشند.

من در فکر روزی هستم که سگهای شهرم شبانگاهان از فرط گرسنگی زوزه سر ندهند.

من به امید روزی هستم که کبوتران شهرم، بدون هراس از رهگذران، در پیاده رو بخرامند و به دنبال خوردن دانه هایی باشند که کودکی برایشان به زمین پاشیده است.

من چشم انتظار روزی هستم که موشها در جوی های شهرم جولان ندهند و هر روز فربه تر و گستاخ تر نگردند.

من رویای روزی را در سر دارم که گنجشکان شهرم صبحگاهان نغمه سر دهند و فوج فوج از حیاطی به حیاط دیگر پر بکشند.

من آمدن روزی را به انتظار نشسته ام که صدای قار قار کلاغهای سیاه و بدالحان در سرود بلبلان شهرم گم شود و آنها را به سکوت وادارد.

 من چشم در راه روزی هستم که مورچگان از شهرها به دشتها برگردند و بجای ریزه های سفره من، زیر نور طلایی خورشید دانه های ریخته از خروار گندم کشاورزان را به لانه ببرند.

من باور دارم؛

در شهری که گربه ها زباله گرد نیستند، انسانی نخواهد بود که سر در زباله کند تا بتواند روزگار بگذراند؛

در سرزمینی که سگان گرسنه نمی مانند، انسانی سر گرسنه بر بالین نخواهد گذاشت؛

در دیاری که موشها جولان نمی دهند انسانها گربه صفت نخواهند بود؛

در جایی که کبوتران بر روی زمین می نشینند، شهر در آرامش است و مردمانش در امنیت به سر می برند؛

در شهری که گنجشکان سرود می خوانند و آسمان را پر نقطه می کنند، هوا پاکیزه و شهر آرام است؛

در دیاری که بلبلان می خوانند مردم شاد و تندرست هستند؛

و در دشتی که مورچگان بهره خود می برند، کشاورزانش در تنگدستی نمی زیند.

حال شهر من خوب نیست. کلاغها آسمانش را تصاحب کرده اند و موشها زمینش. مورچگان از دشت به شهر مهاجرت کرده اند، گنجشگهایش نیست شده اند و بلبلانش به دیار دیگر پر کشیده اند. حال شهر من اصلاٌ خوب نیست....

منبع: کانال تلگرام پدرام سلطانی

چو فردا شود فکر فردا کنیم

به باور من این مصرع از شعر نظامی دنیایی از معناست. می‌پرسید چرا؟ برای اینکه در عین کوتاهی، شناسنامه‌ی تاریخ و فرهنگ و سیاست ما ایرانیان است. شما می‌توانید هر کتاب تاریخی را باز کنید و عنوان هر فصلی از آن را بردارید و این مصرع را به جای آن بگذارید، می‌بینید که تیتر به محتوا می‌خورد. می‌توانید جلوی تلویزیون بنشینید و به هر خبری گوش فرا دهید و سپس این مصرع را با خود زمزمه کنید، متوجه می‌شوید که عجیب با آن خبر چفت می‌شود. می‌توانید به هرجای کشور که خواستید سری بزنید، به یک اداره بروید، یا یک دادسرا، یک شرکت یا حتی یک دانشگاه، مروری بر «فعالیت‌هایشان» بکنید و تصور کنید که این مصرع را سردر ورودی آنجا نصب کرده‌اند. می‌توانید در شهر نگاهی به هوا، به ساختمان‌ها و به ماشین‌ها بیاندازید و فکر کنید که روی تابلوهای سطح شهر این مصرع نوشته شده است. حتی می‌توانید به دامن طبیعت بروید به رودها، تالابها، مراتع، جنگلها و حیات وحش نگاه کنید و ببینید که این مصرع شعر را ما روی همه آنها حک کرده‌ایم.

پیشتر در دو یادداشت نگاشته بودم که کاستی‌های فرهنگی ما ایرانیان در زیر سه ویژگی قابل جمع‌اند: کمبود اعتماد، بدآموزی احترام و نداشتن آینده نگری. درباره کمبود اعتماد و بدآموزی احترام نوشته بودم و مانده بود نداشتن آینده نگری. اما در باب نداشتن آینده نگری سخنم را با این مصرع آغاز کردم زیرا به سادگی می‌توان آن را فهمید و با واقعیت‌های جامعه تطبیق داد. ویژگی‌هایی از قبیل خودخواهی، نداشتن روحیه کار گروهی، بها ندادن به برنامه ریزی و برنامه پذیری، سرانه پایین مطالعه، بی‌توجهی به شایسته سالاری، غفلت از جانشین پروری، ترجیح دادن کمیت به کیفیت، پایین بودن بهره وری، سست پایه بودن تحقیق و پژوهش و مدرک گرایی از جمله نشانه‌ها یا نمودهای نداشتن آینده‌نگری ما هستند و زیر این چتر قراردارند.

در نگاه من، آینده نگری به معنای دادن هزینه ای «نسبتاٌ» کوچک در حال برای به دست آوردن حاصلی «نسبتاٌ» بزرگ، یا جلوگیری از هزینه ای «نسبتاٌ» بزرگ، در آینده، برای خود یا نسل‌های بعدی است. فهم «نسبتاٌ» بسیار کلیدی است، یعنی اگر در فهم ابعاد هزینه حال و آینده ناتوان باشیم نگاه درستی به آینده نخواهیم  داشت.

 مثلاٌ در یک کشور کم آب اگر برای افزایش بهره وری مصرف آب کشاورزی هزینه کنید می‌توانید جلوی هزینه‌های سنگین از بین رفتن ذخائر آبی زیرزمینی یا انتقال آب از نقاط دور دست به منطقه کم آب و یا مهاجرت‌های کلان را بگیرید. کاری که ما انجام نداده‌ایم و تحلیل‌های اهالی فن حاکی از این است که بخش‌های عظیمی از کشور در دهه‌های آینده تبدیل به بیابان خواهد گردید.

یا مثلاٌ اگر برای آموزش و تربیت مدیران، درست هزینه کنیم و در انتخاب آنها بنا را بر شایسته گزینی بگذاریم، می‌توانیم جلوی خسارت هنگفتی را که یک نامدیر در دوران مسئولیتش به کشور می‌زند بگیریم. کاری که ما به آن بها نداده‌ایم و وضع این شده است که نظام اداری ما پر است از مدیران کم مهارت و کم توان. یکی در محلی نامناسب دستور احداث سد می‌دهد، دیگری در منطقه‌ای خشک کارخانه فولاد تأسیس می‌کند و آن دیگری بخشنامه‌ای صادر می‌کند که می‌شود اسباب زحمت مردم یا مجوز رانت خواص.

وضعیت هوای تهران و شهرهای بزرگ را ببینید. سه ماه مداوم است که روزگار مردم در این شهرها دودی و خفقان آور است، وضع مرتباٌ و همه ساله رو به بدتر شدن گذاشته است. در تهران باید ٤٠ سال پیش تصمیمات جدی برای کنترل آلودگی هوا گرفته می‌شد. چندین شهردار و شورای شهر آمدند و رفتند و بیشتر تصمیمات کوتاه مدت و روبنایی بود. هنوز هم برنامه‌ای در این خصوص نداریم و بنا به گفته ریاست محترم سازمان محیط زیست: «باید دعا کنیم باد بیاید».

نمود دیگر نبود آینده نگری در میان ما، زدن از «کیفیت» کار و نام «صرفه جویی» بر آن نهادن است. مثلاٌ عدم مراعات استانداردهای آتش سوزی و زلزله در ساخت ساختمانها به ویژه در یک کشور زلزله خیز و نتیجه اینکه بعد از داشتن تجربه تلخ چند زلزله پرخسارت و تلفات، بازهم زلزله می‌آید و ساختمان‌های نوساز فرو می‌ريزند. یعنی ریسک تلفات و خسارات هنگفت در آینده را به بهای اندکی کمتر هزینه کردن یا بیشتر سود بردن در حال پذیرفته‌ایم.

«بدآموزی احترام» چالش‌های اجتماعی ما را زیاد می‌کند و «کمبود اعتماد» به افزونی چالش‌های میان دولت و شهروند می‌انجامد. اما «نبود آینده نگری» کشور را دچار بحران بقا می‌کند.  این کاستی فرهنگی را ساده نیانگاریم. نسل امروز هزینه چندین و چند برابری نبود آینده نگری در نسل قبل را می‌دهد و نسل آینده از ما سرزمین سوخته تحویل می‌گیرد.

پ.ن:  توصیه می‌کنم اگر دو یادداشت «جای اعتماد خالیست» و «احترام در دو برداشت» را در کانالم نخوانده‌اید، نگاهی به آنها بیاندازید.

منبع: کانال تلگرام پدرام سلطانی

چرا احترام در فرهنگ ما متفاوت از سایر فرهنگ هاست؟

کتابها و مقالات گوناگونی درباره ناراستی‌های فرهنگی ایرانیان و ریشه‌های فرهنگی ماندگی ما در راه توسعه نگاشته شده است. تا آنجا که برایم مقدور بوده است این کتابها را خوانده‌ام. در هرکدام از آنها سیاهه بلند بالایی از کاستی‌های فرهنگی ایرانیان به چشم می‌خورد و خواننده با دیدن این همه آسیب و مشکل در فرهنگ ایرانی دچار افسردگی و ناامیدی می‌شود. به باور من، که کنجکاوانه به رفتار و منش مردم در کشور خودمان و دیگر کشورها می‌نگرم، همه نافرهنگی‌های ما، که ما را در مسیر توسعه افتان و خیزان کرده است، در سه ویژگی اصلی قابل جمع است: کمبود اعتماد، بدآموزی احترام و نداشتن آینده‌نگری.

درباره اعتماد پیشتر نوشته بودم. فقط به اشاره بگویم که ویژگی‌هایی مانند پنهان‌کاری، فرصت طلبی، داشتن توهم توطئه، ریاکاری و کم‌صداقتی همگی ریشه در کمبود اعتماد میان دولت و شهروند و، در نتیجه آن، شهروند و شهروند دارد.

اما در این یادداشت می خواهم به بدآموزی احترام بپردازم. به گمان من در فرهنگ ایرانی، و شاید در فرهنگ همه کشورهای خاورمیانه، احترام غلط معنا شده است و از این روی غلط هم آموزش داده شده است. ما از کودکی، از تربیت خانواده، از آموزه‌های معلم و از درس‌های مدرسه چنین یاد گرفته‌ایم که به اشخاص احترام بگذاریم و آن هم نه همه اشخاص بلکه کسانی مانند بزرگتر، پدر و مادر، مهمان و مانند اینها. این نوع آموزش باعث شده است که ما هر رفتاری که می‌تواند تلقی احترام از آن برآید را در برابر این اشخاص انجام می‌دهیم، از مؤدبانه‌تر سخن گفتن، تا به ایشان تقدم دادن، تعظیم و تکریم کردن، تعارف کردن، از جای برخاستن در برابر ایشان، تعریف و تمجید از ایشان و ....

و البته چون احترام در فرهنگ ما شامل همه نمی‌شود، گروه کوچکی از ما که بیشتر مبادی آداب هستند اینگونه رفتارها را با سایر اشخاص یا غریبه‌ها پیشه می‌کنند و بسیاری از ما چنین نمی‌کنند. پس احترام در فرهنگ ما اولا احترام به شخص است و ثانیا شامل یک سری مناسک و آداب است. این شیوه موجب شده است که شاغول احترام در فرهنگ ما بروزهای ظاهری احترام باشد و این بروزهای ظاهری در گذر زمان تبدیل به توقع از سوی فرد بالادست و تظاهر از سوی فرد پایین دست شده است. و بدتر اینکه احترام در فرهنگ ما جیره‌بندی شده است، یعنی فقط مخصوص بالادست و گروه‌هایی است که از کودکی احترام به آنها به ما یاد داده شده است و دیگران سهمی از جیره احترام ما ندارند.

اما احترام، با تعریف درست و توسعه مدار آن در جامعه امروز، «احترام به اصول اخلاقی و تکالیف قانونی» است. از این روی است که در کشورهای توسعه‌یافته افراد به‌جای اینکه دم در بایستند و برای عبور از آن به «اشخاص» تعارف کنند و سپس در جایی مانند یک صف گذرنامه یا باجه خرید بلیط بی‌اعتنا به گروه منتظر، خود را به جلوی صف برسانند، به چیزی به عنوان «حق تقدم» احترام می‌گذارند. لذا اگر لازم باشد در صف بایستند سعی نمی‌کنند از دیگران جلو بزنند، اگر به خط عابر پیاده برسند توقف می‌کنند تا حق تقدم عابر را رعایت کنند.

فرق ظریف بین این دو شیوه احترام این است که احترام گذاشتن در فرهنگ ما با تمرکز بر اشخاص، تبدیل به سلیقه شده است و معیار این سلیقه اهمیت شخص مزبور برای ماست، در حالیکه احترام در یک فرهنگ توسعه‌یافته مبتنی بر موازین اخلاقی و قانونی است. اگر در کشور ما ارباب رجوع به اداره مراجعه می‌کند و او را مرتب امروز و فردا می‌کنند در حالی که اگر آشنا باشد، جلوی او بلند می‌شوند و سریع کارش را راه می‌اندازند، اما در فرهنگ توسعه یافته، کار ارباب رجوع در کوتاه ترین زمان در اداره انجام می‌شود برای این است که کارمند ما به اشخاص احترام می‌گذارد اما کارمند یک کشور توسعه یافته به مقررات و اخلاق حاکم بر وظیفه‌اش. اگر کشورهای توسعه یافته را قانونمند می‌بینیم از این روی است که «احترام» به قانون از کودکی به ایشان آموخته می‌شود و اگر در کشور خود از قانون شکنی در عذابیم برای این است که قانون «احترام» ندارد.

این چنین است که دروغ گفتن، تظاهر کردن، بی‌توجهی به حقوق دیگران، بی‌احترامی به سایرین و بسیاری از کاستی‌های مشهود در جامعه ما در سایه برداشت نادرست از احترام به‌وجود آمده و رايج شده است در حالی که شهروندان کشورهای توسعه یافته نسل از پی نسل احترام به قانون و اخلاق را بیشتر فرامی‌گیرند.

آنان از کودکی احترام به معیارها را آموخته‌اند و ما از کودکی احترام به مصداق‌ها را.

منبع: کانال تلگرام پدرام سلطانی به آدرس https://t.me/pedram_soltani

دفتر یادبود